jump to navigation

مرهم دل یا نمک زدن روی زخم!! ژوئن 13, 2008

Posted by sepidro in جامعه.
9 comments

 

چند شب پیش تلویزیون مراسم ورود رئیس جمهور عزیز رو

به منزل یکی از ساکنین دهنو رو نشون میداد و پیرمردی  که از ورود

رئیس جمهور عزیز به منزلش به وجد اومده بود و همزمان

گزارشگر داشت میگفت که رئیس جمهو عزیز با این کارشون مرهم دل

مردم ضعیف هستن…

بله از گرون شدن چای و برنج زمین و مسکن گرفته تا گرفتن حق بنزین

از مردم به بهانه خودرو های خارجی

 احتمالا به زودی بایدبه ازای  هر متر مربع نفس کشیدن و استفاده از

اکسیژن باید مالیات پرداخت کنیم .پس مراقب نفس کشیدنتان باشید

که زیادی عمیق نباشد

واقعا هم مرهم دل بود یا نمک روی زخم؟!!!

 

کویر ژوئن 2, 2008

Posted by sepidro in شعر و ادب.
Tags:
5 comments

 

گاهی آدما خیلی چیزا رو دارن و قدرشون رو نمیدونن

دقیقا جلوی چشمامون هستن ولی ما نمی بینیم و خیلی

راحت از کنارشون میگذریم ، درست همون لحظه که

دیگه نیستن تازه می فهمیم چی بودن و چقدر ما بهشون

وابسته بودیم ولی حالا دیگه نیستن

 کاش، ما آدما همه چیزرو به موقع ببینیم  ، بودن ،زیستن ،داشتن …

ولی عادت کردیم نداشتن ها ،کمبودها و …رو ببینیم  البته اینها

ندیدن هست ،نه نبودن ،یعنی اکثر چیزهای که ما فکر میکنیم نداریم

شاید بیشتر دلیلش، ندیدن خود ما باشه و خود دیدن یک فرصت هست

همون شانس که خیلی از ما دنبالش هستیم

ولی من فکر میکنم کسی که نمی بینه پس توان

درک شانس رو هم نداره .

امروز به طور اتفاقی این متن از دکتر شریعتی رو خوندم

اینقدر عمیق بود که ساعتها ذهن منو به خودش مشغول کرد

و اقعا ارزش داره که بارها بخونیم و تفکر کنیم

 

 

شگفتا ! وقتی که بود نمیدیم وقتی می خواند نمیشنیدم

. وقتی دیدم که نبود وقتی شنیدم که نخواند !

چه غم انگیز است که ،وقتی چشمه ای سرد وزلال در برابرت می جوشد

و میخواند و می نالد ،تشنه آتش باشی و نه آب

و چشمه که خشکید ،چشمه ای که از آن آتش که تو تشنه آن بودی

بخار شد و به هوا رفت و آتش کویر را تافت و در خود گداخت

و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید

تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش و بعد

عمری گداختن ،از غم ،نبودن کسی که تا بود

از غم نبودن تو گداخت !

و تو آموختی که آنچه دو روح خویشاوند را

در غربت این آسمان و زمین بی درد

دردمند مدارد و نیازمند یکدیگر میسازد

دوست داشتن است

 

دکتر علی شریعتی

 

چرا قدر چیزهای که داریم رو نمی دونیم؟ می 24, 2008

Posted by sepidro in سفر نامه.
Tags:
9 comments

با اجازه دوستان چند روزی رفته بودم سفر همین جنوب خودمون

جزیره زیبای کیش ، اینکه میگم زیبا واقعا زیبا بود چون من بار اولم

بود که میرفتم و واقعا پشیمونم که چرا تا حالا نرفته بودم چون هر دفعه

که میخواستم برم همه میگفتن چرا این همه پول بدی بری کیش برو دوبی

با اجازتون رفتیم دوبی باز اومدیم بریم گفتن برو مالزی و این قصه

ادامه داشت تا این که بالاخره رفتم والان میگم واقعا آرامش و زیبایی

اونجا رو با جای دیگه عوض نمیکنم کاش قدر این چیزا بهتر بدونیم ،

بدونیم که چقدر کشور خودمون زیباست و جای دیدنی داره که میتونه

محل جذب توریست باشه ،ولی نیست؟…

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مهریه …(داستان واقعی) می 19, 2008

Posted by sepidro in جامعه.
Tags:
13 comments

 

 

 

بار اولی بود که می دیدمش ،تا حالا حتما شده که با آدمی

بار  اول ملاقات کنید و طرف به راحتی شروع به درد دل

کنه بدون هیچ هراسی ،دقیقا همینطوری شد به طور اتفاقی

سر صحبت باهاش باز شد .دلش خیلی پر بود بهم گفت فکر

میکنی چند سالم باشه؟ گفتم 30 اینطورها ،گفت 28 سالمه .

قیافش افسرده بود ولی نه شکست خورده ولی ظاهرن از درون

شکسته بود خیلی سخت ….

 

ادامه داد، آره، ولی یک دختر 6 ساله دارم.

 باور نکردم گفتم اصلا امکان نداره

 گفت چرا، ولی فروختمش …

با تعجب پرسیدم فروختی؟!!!چرا؟

گفت بخاطر مهریه نداشتم که بدم موقع طلاق بخشیدم

به همسرم چون نداشتم 50 میلیون بدم

برای 6 سال پیش مبلغ زیادی بوده ناخودآگاه گفتم.

گفت آره ولی حتی نذاشت دخترم رو ببینم…

پرسیدم چرا؟

گفت معتقد بودن که اگه ببینم نمیتونم فراموش کنم

گفتم حالا فراموش کردی ؟گفت نه…

از همون سال به سختی کار میکنم که پولدار شم بتونم

دخترم رو دوباره بخرم …

احساس بدی داشت بهش حق دادم ولی نمیدونم حق رو باید

به کی داد به مادری که پول داشت و میتونست در رفاه

دخترش رو بزرگ کنه و یا به پدری که پول نداشت ولی حسرت

داشتن دخترش رو میخورد؟

واقعا دلمان به چی خوش باشد؟ می 6, 2008

Posted by sepidro in جامعه.
Tags:
7 comments

این که هر روز یک خبر تکان دهنده میشنویم و اینقدر

این اخبار عجیب تکرار شده که همه ما به این شکهای

 الکتریکی عادت کردیم و دیگه هیچ عکس العملی نشون

 نمیدیم درست مثل یک مرده …   .

از گران شدن نفت که به خیال خودمان روزی سر سفرهایمان میاید…

ولی نه تنها رفاه را نیاورد و سر سفره ها دیده نشد بلکه کوپنی

 شدن بنزین و گرانی روز افزونی بود که به سمت ما هجوم آورد

، اول با شوخی و طنز از گران شدن گوجه فرنگی شروع شد البته

 خانه و زمین که بماند چون اینقدر خرید آن آرزوی محالی شده

 که زیاد فکرمان مشغول آن نیست.

آن هم دلیل دارد چون به شدت درگیر روزمرگی که دچارمان کردن

شدیم که بارها با دیدن این فجایع راحت ازکنارشان عبور میکنیم

 حالا هم که باید بشنویم همشهری عزیز شهردار پایتخت

باید به جای کمک به هزار بدبخت و بی سرپرست و بی خانمان

هموطنان خودمان ،دلسوز کشورهای دیگه باشه و شده کاسه

داغ تر از آش

حالا واقعا دلمان به چی خوش باشد؟

 

 

روز تولد … می 4, 2008

Posted by sepidro in زندگی.
Tags:
19 comments

 

دیروز سالروز تولدم بود پیشاپیش از تبریک شما ممنونم (چشمک)

ولی الان چند روز که فکر منو مشغول کرده که واقعا جشن گرفتن

روز تولد به چه مفهومیه؟ واینکه چرا روز تولدمون منتظر تبریک

دوستان و یا اقوام خودمون هستیم؟ و برامون کادو میخرند؟!!

آیا این به معنی  که، از اینکه ما به این دنیا اومدیم خوشحالن ؟

و باید برای تولد یک یک ما جشن گرفته بشه؟

یا به این  شکل در غم ما شریک هستن که پا به این هستی

نهادیم….؟!! 

اندوه زن بودن (شعر) آوریل 22, 2008

Posted by sepidro in شعر و ادب.
Tags:
7 comments

 

 

 

 

این شعر رو یکی از دوستان محل کارم سروده چند وقتی بود

 میخواستم شعراش روببینم امروز دفتر شعرش همراش بود

 و چند تا از شعراش رو خوندم  واین یکی خیلی به دلم  نشست

و امیدوارم که مورد توجه دوستان قرار بگیره .

 

 

منم از تیره حوا…

با سرشتم در گلاویز

ولی بازنده ی ناحق

توی این جنگ غم انگیز

نگام کن چه شقایق وار

به پای عشق میسوزم

منم یک زن ، منم یک زن

که از ماتم یه تندیسم

نگام کن که چه پاییزم

برای فصل بی برگی

نگام کن چه غم انگیزم

 برای مرگ بی مرگی

این منم بازیچه ی همیشگی

تن سپرده به هوس از سادگی

انگاری از روز ازل …

حکمی بریدن واسه زن…

که با جفای روزگار

بسوز و بساز و دم نزن

حوای  تو وجودم

سیبی نخورد ولی داد

تاوان زن بودن و

به این زمونه پس داد

روح من مرد، روح من مرد

وقتی که تن به هوس داد

خدا چه بی سخاوت

برام حکم قفس داد ...

 

شعر از مهدیه غفاری

 

 

 

 

 

اگر پسر بودم ازدواج نمی کردم آوریل 16, 2008

Posted by sepidro in جامعه.
40 comments

 

دیدین گاهی اوقات یک سری اتفاقات پشت سر هم می افتن؟

دیروز قرارداد سال 1387 امضا کردم با یک حقوق داغون  که نسبت به سال پیش

40 تومنی اضافه شده بود ، همینطور با خودم غر میزدم ای بابا اینم شد

حقوق تازه من یک دختر مجردهستم ولی بازم  آخر برج که میشه کم میارم

خلاصه تا اینکه شب بنا به دلایلی میخواستم برم برای خونه خیار وگوجه فرنگی

بخرم تو این مدت همیشه خرید خونه با بابام بود خوب منم که وارد نبودم

رفتم میوه فروشی یک پلاستیک برداشتم و گوجه فرنگی و خیار دست چین کردم

گذاشتم رو ترازو بعد که فروشنده  حساب کتاب کرد پرسیدم چقدر میشه

گفت 5000 تومن…

من کلی در تعجب بودم پرسیدم که چرا اینقدر گرون یک کیلو هم نمیشه هر کدوم؟

گفت خانم گوجه کیلو 2950  خلاصه پول حساب کردم و اومدم بیرون

بعد با خودم گفتم عجب اگه آدم بخواد یک املت بخوره تو این زمونه

با احتساب گوجه  و تخم مرغ و روغن ..یه چیزی حدود 4000  خرج بر میداره

عجب هم غذای اعیونی از کار در میاد…

 

پس همونه که این پسرا قصد ازداوج ندارن….!!!!

حرم امام رضا یا توهین به شخصیت آدما آوریل 11, 2008

Posted by sepidro in جامعه.
35 comments

 

 

دیروز یک مهمان داشتم که از خارج اومده بود  و تا حالا مشهد نیومده بود

 و خیلی آرزو داشت که بیاد حرم در سفر چند ساعته که به مشهد داشت

می خواست حتما به زیارت برود ظهرکه رفتم دنباش فرودگاه بلافاصله تصمیم  

گرفتیم که بریم حرم بهش گفتم که چادر همراهش هست که گفت که چادر رنگی

 داره میتونه با اون بیادالبته باید بگم که این خانم از ترس حجاب اینجا یک مانتو

 بلند مشکی با روسری که کاملاپوشیده بود، در سر داشت فقط رنگ روسری سفید

 بود خلاصه در بدو ورود به حرم که خانمها رو میگردن با یک برخورد خیلی زشت

این خانمها مواجه شدیم که این چه طرز حرم اومدن هستش  این روسری چیه؟ چرا

این همه ارایش داری ؟در صورتی که اصلا ارایش نداشت  خلاصه به زور گفتن

که آرایشت رو پاک کن و چادرت هم اصلا مناسب نیست وقتی هم وارد شدیم به ازای

 هر خادم به طرز خیلی بدی به ما تذکر دادن این مهمان عزیز که از شوق دیدن حرم

 به وجد امده بود بارها مورد بازخواست قرار گرفت!!!

در همین حین یک دختربچه 2 ساله  که داشت بازی میکرد نگاه میکردم که دامن و تاپ

تنش بود و یک خادم خانم با یک برخورد تند بچه داد به مادرش و کلی دعوا کرد

که این لباس مناسب حرم نیست بچه که متعجب بود زد زیر گریه و رفت تو بغل

مادرش …

واقعا از این رفتار خجالت کشیدم و گفتم مگه ما اجازه داریم که با توجه با ظاهر آدما

هر  برخوردی رو با مردم داشته باشیم و عقایدشان را زیرسئوال ببریم

  اونوقت اسمشان هم خادم است؟!!

 

 

 

دریغ است ایران که ویران شود کنام پلنگان و شیران شود (مناظره وبلاگی) آوریل 5, 2008

Posted by sepidro in شعر و ادب.
12 comments
  1.  

 

بناهای   آباد    گردد   خراب                     ز توفانو  از  تابش   آفتاب

پی افکندم از نظم کاخی   بلند                 که از باد و باران نیابد گزند

بسی رنج بردم در این سال سی              عجم زنده کردم بدین پارسی

نمیرم از این پس که من زنده ام               که تخم سخن را پراکنده ام

هرآن کس که دارد هش و رای و دین        پس از مرگ گوید به من آفرین

 

حکیم ابولقاسم فردوسی بزرگترین شاعر و حماسه سرای ایران است در

سال 329 ه ق در روستای باژ از توابع تابرات توس (مشهد کنونی) به دنیا آمد

 

او از همان دوران طفولیت به خواندن کتب و حکایتهای تاریخی علاقمند بود

و طبع شعر داشت تصمیم گرفت تا کار ناتمام دقیقی توسی را به پایان برساند

 وتاریخ داستانی و واقعیایران قبل از هجوم اعراب را به رشته تحریر درآورد

 و بار دیگر عظمت و شکوه  ایران را که از خاطره ها زدوده شده  بود دوباره

 زنده نماید.

که در این راه سختی زیادی رو تحمل کرد تمام اموالی برای او به ارث گذاشته

 شده  بود صرف سرودن  شاهنامه نمود او از این روزگار پر تلاطم در دیوان

خود بارها یاد کرده و از شدت نا امیدی آرزوی مرگ نموده است .

 

مرا عمر بر شصت شد سالیان          به رنج و به سختی به بستم میان

گه رفتن آمد به دیگر  سرای             مگر نزد یزدان به آیدم جای

چنانم که  گویی  ندیده  جهان            همه کرده های گذشته نهان

چو می بگذرد روزگار بهی               همان به که رنجی به خود برنهی

 

فردوسی که برای ادامه ای این اثر نیاز به کمک مالی داشت رهسپار غزه شد .

در آن زمان سلطان محمود غزنوی بر بخشهای از ایران که خراسان هم شامل

 آن بود حکمرانی میکرد .سلطان با دیدن کتاب مزبور اظهار خشنودی  نمود

قول داد که حمایت کند اما حاسدان مانع این کار شدن .

با این وجود سلطان محمود بیتی هزار درم برای فردوسی فرستاد

ولی فردوسی ارزش بیشتری برای شاهنامه قائل بود به غایت رنجور شد و

 به گرمابه رفت آن پول را به حمامی و کارگرانش داد.

سلطان محمود که از کار فردوسی آگاه شد دستور دستگیری او را صادر کرد

 و فردوسی به هرات گریخت. هجو نامه ای فردوسی برای سلطان محمود سرود:

ایا شاه  محمود  کشور گشای                 زکس  گر نترسی بترس از خدای

که پیش از تو شاهان فراوان بودند            همه تاج داران کیهان بدند

فزون از تو بودند یک سر به جاه               به گنج و کلاه و بخت و سپاه

نکردند  جز خوبی و   راستی                    نگشتند گرد کم و کاستی

اگر  مادر شاه    بانو     بدی                      مرا سیم و زر تا به زانو بدی

همانا که شه نانوا  زاده است                    بهای لب نان به من داده است

 

گویند سلطان محمود پس از فتح هندوستان در مسیر بازگشت به غزنین در

 قلعه ای یکی از امرای میانه ای فرود آمد اما حاکم زبور به درون حصار

 راه نداد و پاسخ حاکم بیتی شعر بود

 

اگر جز به کام من آید جواب            من و گرز و میدان و افراسیاب

سلطان محمود مردی شعر دوست بود تحت تاثیر شعر  پرسید :این شعر

 را چه کسی سروده است؟

و گفتند متعلق به فردوسی است که نزدیک سی سال زحمت کشده است

سلطان که از رفتار خود پشیمان شده بود دستور داد شصت هزار دینار

 برای فردوسی بفرستند و از حاملان خواست تا از جانب وی از شاعر

عذر خواهی نمایند.

متاسفانه دیگر بسیار دیر شده بود و نوشدارویی بعد از مرگ سهراب زیرا

 کاروان شتر حامل پول از دروازه وارد شهر شدند و جنازه فردوسی از

 دروازه خارج گردید.

  

با تشکر از دوست خوبم آریو برزن که منو به این بازی دعوت کرد

 و باید بگم ببخشید که از کلمات پیشنهادی  شما استفاده نکردم.

منم از دیگر دوستانی که به شعر و ادب علاقمند هستند دعوت میکنم

 که در این بازی شرکت کنند تا به این طریق شاعران بزرگ خودمان

 را پاس بداریم.

 

منبع: افسانه های شاهنامه  

نویسنده :شهباز آزاد مهر