jump to navigation

پس به کی میشه اعتماد کرد؟ سپتامبر 20, 2008

Posted by sepidro in جامعه.
Tags:
45 comments

جند وقت پیش این اتفاق برام افتاده واقعا مونده بودم باید بنویسم یا نه؟
ولی امروز اتفاقی برام افتاد که احساس کردم باید بنویسم
حدود یک ماه پیش بود برای کاری سر ظهر از خونه اومدم بیرون خیلی هم عجله داشتم 
مشهدیا همه خیابان فلسطین و میشناسن به فلسطین که رسیدم یک ماشین سمند ابی
 نیروی راهنمایی رانندگی کنارم بود کلا من همیشه از این پلیسها یک واهمه ای دارم نگاهی
انداختم سریع رد کردم نمیدونم چی شد که این ماشین دقیقا شد هم مسیر من من هر جا که می رفتم
پشت سر من بود منم تقریبا متعجب از این ماجرا میخواستم با اجازتون نقض قانون کنم و در حین رانندگی
با موبایلم صجبت کنم کار واجبی هم بود
 ولی دریغا که جرات نداشتم از ترس جریمه ،خلاصه که مسیر طولانی به همین شکل گذشت تا رسیدم 
 به بزرگراه و خوب همه ماشینها تند می رفتن خوشیختانه یهو این ماشین سرعت گرفت باز زدن اون
 چراغهای الارم از کنار من رد شد و یک نگاه عمیقی کرد ،منم خیالم راحت شد از فرصت استفاده کردم
 سریع شماره مورد نظرمو گرفتم تا گفتم الو دیدم بله ماشین پلیس غزیز که به خیال خودم از دستش راحت شدم

 گوشه بزرگراه ایستاده و با اون تابلو ایستش به من ایست داد ولی من سرعت داشتم و رد کردم  جاتون خالی خیلی

ترسیدم یهو از تو آئینه دیدم بله باسرعت دنبالم میاد و میگ ماشین فلان بزن کنار منم که دیگه واقعا ترسیده بودم

 زدم کنار اونم اومد کنار پارک کرد و اومد جلو پرسید مدارک ماشین منم که حسابی هول شده بودم مدارک

 رو دادم ،بعدش بهم گفت ظاهرا خیلی هم عجله دارین گفتم نخیر!! نه زیاد
بعد گفت خانم این شماره موبایل منه بزن تو موبایلت بهم زنگ بزن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تقریبا شاخ دراورده بودم منم گفتم چشم!!!!!!!!!!!!
ودوباره تکرار کرد زنگ بزنی!!!
و دوباره با تعجب نگاه کردم و بازم گفتم چشم
و با خودم گفتم واقعا یک پلیس با ماشین ماموریت باید این همه مسافت رو میومد تا…
پس دیگه به کی میشه اعتماد کرد؟

 

 

پی نوشت: این داستان کاملا واقعی است و ذره ای بزرگنمایی نشده است