چرا قدر چیزهای که داریم رو نمی دونیم؟ می 24, 2008
Posted by sepidro in سفر نامه.Tags: کیش
10 comments
با اجازه دوستان چند روزی رفته بودم سفر همین جنوب خودمون
جزیره زیبای کیش ، اینکه میگم زیبا واقعا زیبا بود چون من بار اولم
بود که میرفتم و واقعا پشیمونم که چرا تا حالا نرفته بودم چون هر دفعه
که میخواستم برم همه میگفتن چرا این همه پول بدی بری کیش برو دوبی
با اجازتون رفتیم دوبی باز اومدیم بریم گفتن برو مالزی و این قصه
ادامه داشت تا این که بالاخره رفتم والان میگم واقعا آرامش و زیبایی
اونجا رو با جای دیگه عوض نمیکنم کاش قدر این چیزا بهتر بدونیم ،
بدونیم که چقدر کشور خودمون زیباست و جای دیدنی داره که میتونه
محل جذب توریست باشه ،ولی نیست؟…









مهریه …(داستان واقعی) می 19, 2008
Posted by sepidro in جامعه.Tags: مهریه
18 comments
بار اولی بود که می دیدمش ،تا حالا حتما شده که با آدمی
بار اول ملاقات کنید و طرف به راحتی شروع به درد دل
کنه بدون هیچ هراسی ،دقیقا همینطوری شد به طور اتفاقی
سر صحبت باهاش باز شد .دلش خیلی پر بود بهم گفت فکر
میکنی چند سالم باشه؟ گفتم 30 اینطورها ،گفت 28 سالمه .
قیافش افسرده بود ولی نه شکست خورده ولی ظاهرن از درون
شکسته بود خیلی سخت ….
ادامه داد، آره، ولی یک دختر 6 ساله دارم.
باور نکردم گفتم اصلا امکان نداره
گفت چرا، ولی فروختمش …
با تعجب پرسیدم فروختی؟!!!چرا؟
گفت بخاطر مهریه نداشتم که بدم موقع طلاق بخشیدم
به همسرم چون نداشتم 50 میلیون بدم
برای 6 سال پیش مبلغ زیادی بوده ناخودآگاه گفتم.
گفت آره ولی حتی نذاشت دخترم رو ببینم…
پرسیدم چرا؟
گفت معتقد بودن که اگه ببینم نمیتونم فراموش کنم
گفتم حالا فراموش کردی ؟گفت نه…
از همون سال به سختی کار میکنم که پولدار شم بتونم
دخترم رو دوباره بخرم …
احساس بدی داشت بهش حق دادم ولی نمیدونم حق رو باید
به کی داد به مادری که پول داشت و میتونست در رفاه
دخترش رو بزرگ کنه و یا به پدری که پول نداشت ولی حسرت
داشتن دخترش رو میخورد؟
واقعا دلمان به چی خوش باشد؟ می 6, 2008
Posted by sepidro in جامعه.Tags: گرانی،کمک،لبنان
7 comments

این که هر روز یک خبر تکان دهنده میشنویم و اینقدر
این اخبار عجیب تکرار شده که همه ما به این شکهای
الکتریکی عادت کردیم و دیگه هیچ عکس العملی نشون
نمیدیم درست مثل یک مرده … .
از گران شدن نفت که به خیال خودمان روزی سر سفرهایمان میاید…
ولی نه تنها رفاه را نیاورد و سر سفره ها دیده نشد بلکه کوپنی
شدن بنزین و گرانی روز افزونی بود که به سمت ما هجوم آورد
، اول با شوخی و طنز از گران شدن گوجه فرنگی شروع شد البته
خانه و زمین که بماند چون اینقدر خرید آن آرزوی محالی شده
که زیاد فکرمان مشغول آن نیست.
آن هم دلیل دارد چون به شدت درگیر روزمرگی که دچارمان کردن
شدیم که بارها با دیدن این فجایع راحت ازکنارشان عبور میکنیم
حالا هم که باید بشنویم همشهری عزیز شهردار پایتخت
باید به جای کمک به هزار بدبخت و بی سرپرست و بی خانمان
هموطنان خودمان ،دلسوز کشورهای دیگه باشه و شده کاسه
داغ تر از آش
حالا واقعا دلمان به چی خوش باشد؟
روز تولد … می 4, 2008
Posted by sepidro in زندگی.Tags: تولد،روز،جشن
19 comments

دیروز سالروز تولدم بود پیشاپیش از تبریک شما ممنونم (چشمک)
ولی الان چند روز که فکر منو مشغول کرده که واقعا جشن گرفتن
روز تولد به چه مفهومیه؟ واینکه چرا روز تولدمون منتظر تبریک
دوستان و یا اقوام خودمون هستیم؟ و برامون کادو میخرند؟!!
آیا این به معنی که، از اینکه ما به این دنیا اومدیم خوشحالن ؟
و باید برای تولد یک یک ما جشن گرفته بشه؟
یا به این شکل در غم ما شریک هستن که پا به این هستی
نهادیم….؟!!