jump to navigation

اندوه زن بودن (شعر) آوریل 22, 2008

Posted by sepidro in شعر و ادب.
Tags:
7 comments

 

 

 

 

این شعر رو یکی از دوستان محل کارم سروده چند وقتی بود

 میخواستم شعراش روببینم امروز دفتر شعرش همراش بود

 و چند تا از شعراش رو خوندم  واین یکی خیلی به دلم  نشست

و امیدوارم که مورد توجه دوستان قرار بگیره .

 

 

منم از تیره حوا…

با سرشتم در گلاویز

ولی بازنده ی ناحق

توی این جنگ غم انگیز

نگام کن چه شقایق وار

به پای عشق میسوزم

منم یک زن ، منم یک زن

که از ماتم یه تندیسم

نگام کن که چه پاییزم

برای فصل بی برگی

نگام کن چه غم انگیزم

 برای مرگ بی مرگی

این منم بازیچه ی همیشگی

تن سپرده به هوس از سادگی

انگاری از روز ازل …

حکمی بریدن واسه زن…

که با جفای روزگار

بسوز و بساز و دم نزن

حوای  تو وجودم

سیبی نخورد ولی داد

تاوان زن بودن و

به این زمونه پس داد

روح من مرد، روح من مرد

وقتی که تن به هوس داد

خدا چه بی سخاوت

برام حکم قفس داد ...

 

شعر از مهدیه غفاری

 

 

 

 

 

اگر پسر بودم ازدواج نمی کردم آوریل 16, 2008

Posted by sepidro in جامعه.
41 comments

 

دیدین گاهی اوقات یک سری اتفاقات پشت سر هم می افتن؟

دیروز قرارداد سال 1387 امضا کردم با یک حقوق داغون  که نسبت به سال پیش

40 تومنی اضافه شده بود ، همینطور با خودم غر میزدم ای بابا اینم شد

حقوق تازه من یک دختر مجردهستم ولی بازم  آخر برج که میشه کم میارم

خلاصه تا اینکه شب بنا به دلایلی میخواستم برم برای خونه خیار وگوجه فرنگی

بخرم تو این مدت همیشه خرید خونه با بابام بود خوب منم که وارد نبودم

رفتم میوه فروشی یک پلاستیک برداشتم و گوجه فرنگی و خیار دست چین کردم

گذاشتم رو ترازو بعد که فروشنده  حساب کتاب کرد پرسیدم چقدر میشه

گفت 5000 تومن…

من کلی در تعجب بودم پرسیدم که چرا اینقدر گرون یک کیلو هم نمیشه هر کدوم؟

گفت خانم گوجه کیلو 2950  خلاصه پول حساب کردم و اومدم بیرون

بعد با خودم گفتم عجب اگه آدم بخواد یک املت بخوره تو این زمونه

با احتساب گوجه  و تخم مرغ و روغن ..یه چیزی حدود 4000  خرج بر میداره

عجب هم غذای اعیونی از کار در میاد…

 

پس همونه که این پسرا قصد ازداوج ندارن….!!!!

حرم امام رضا یا توهین به شخصیت آدما آوریل 11, 2008

Posted by sepidro in جامعه.
36 comments

 

 

دیروز یک مهمان داشتم که از خارج اومده بود  و تا حالا مشهد نیومده بود

 و خیلی آرزو داشت که بیاد حرم در سفر چند ساعته که به مشهد داشت

می خواست حتما به زیارت برود ظهرکه رفتم دنباش فرودگاه بلافاصله تصمیم  

گرفتیم که بریم حرم بهش گفتم که چادر همراهش هست که گفت که چادر رنگی

 داره میتونه با اون بیادالبته باید بگم که این خانم از ترس حجاب اینجا یک مانتو

 بلند مشکی با روسری که کاملاپوشیده بود، در سر داشت فقط رنگ روسری سفید

 بود خلاصه در بدو ورود به حرم که خانمها رو میگردن با یک برخورد خیلی زشت

این خانمها مواجه شدیم که این چه طرز حرم اومدن هستش  این روسری چیه؟ چرا

این همه ارایش داری ؟در صورتی که اصلا ارایش نداشت  خلاصه به زور گفتن

که آرایشت رو پاک کن و چادرت هم اصلا مناسب نیست وقتی هم وارد شدیم به ازای

 هر خادم به طرز خیلی بدی به ما تذکر دادن این مهمان عزیز که از شوق دیدن حرم

 به وجد امده بود بارها مورد بازخواست قرار گرفت!!!

در همین حین یک دختربچه 2 ساله  که داشت بازی میکرد نگاه میکردم که دامن و تاپ

تنش بود و یک خادم خانم با یک برخورد تند بچه داد به مادرش و کلی دعوا کرد

که این لباس مناسب حرم نیست بچه که متعجب بود زد زیر گریه و رفت تو بغل

مادرش …

واقعا از این رفتار خجالت کشیدم و گفتم مگه ما اجازه داریم که با توجه با ظاهر آدما

هر  برخوردی رو با مردم داشته باشیم و عقایدشان را زیرسئوال ببریم

  اونوقت اسمشان هم خادم است؟!!

 

 

 

دریغ است ایران که ویران شود کنام پلنگان و شیران شود (مناظره وبلاگی) آوریل 5, 2008

Posted by sepidro in شعر و ادب.
13 comments
  1.  

 

بناهای   آباد    گردد   خراب                     ز توفانو  از  تابش   آفتاب

پی افکندم از نظم کاخی   بلند                 که از باد و باران نیابد گزند

بسی رنج بردم در این سال سی              عجم زنده کردم بدین پارسی

نمیرم از این پس که من زنده ام               که تخم سخن را پراکنده ام

هرآن کس که دارد هش و رای و دین        پس از مرگ گوید به من آفرین

 

حکیم ابولقاسم فردوسی بزرگترین شاعر و حماسه سرای ایران است در

سال 329 ه ق در روستای باژ از توابع تابرات توس (مشهد کنونی) به دنیا آمد

 

او از همان دوران طفولیت به خواندن کتب و حکایتهای تاریخی علاقمند بود

و طبع شعر داشت تصمیم گرفت تا کار ناتمام دقیقی توسی را به پایان برساند

 وتاریخ داستانی و واقعیایران قبل از هجوم اعراب را به رشته تحریر درآورد

 و بار دیگر عظمت و شکوه  ایران را که از خاطره ها زدوده شده  بود دوباره

 زنده نماید.

که در این راه سختی زیادی رو تحمل کرد تمام اموالی برای او به ارث گذاشته

 شده  بود صرف سرودن  شاهنامه نمود او از این روزگار پر تلاطم در دیوان

خود بارها یاد کرده و از شدت نا امیدی آرزوی مرگ نموده است .

 

مرا عمر بر شصت شد سالیان          به رنج و به سختی به بستم میان

گه رفتن آمد به دیگر  سرای             مگر نزد یزدان به آیدم جای

چنانم که  گویی  ندیده  جهان            همه کرده های گذشته نهان

چو می بگذرد روزگار بهی               همان به که رنجی به خود برنهی

 

فردوسی که برای ادامه ای این اثر نیاز به کمک مالی داشت رهسپار غزه شد .

در آن زمان سلطان محمود غزنوی بر بخشهای از ایران که خراسان هم شامل

 آن بود حکمرانی میکرد .سلطان با دیدن کتاب مزبور اظهار خشنودی  نمود

قول داد که حمایت کند اما حاسدان مانع این کار شدن .

با این وجود سلطان محمود بیتی هزار درم برای فردوسی فرستاد

ولی فردوسی ارزش بیشتری برای شاهنامه قائل بود به غایت رنجور شد و

 به گرمابه رفت آن پول را به حمامی و کارگرانش داد.

سلطان محمود که از کار فردوسی آگاه شد دستور دستگیری او را صادر کرد

 و فردوسی به هرات گریخت. هجو نامه ای فردوسی برای سلطان محمود سرود:

ایا شاه  محمود  کشور گشای                 زکس  گر نترسی بترس از خدای

که پیش از تو شاهان فراوان بودند            همه تاج داران کیهان بدند

فزون از تو بودند یک سر به جاه               به گنج و کلاه و بخت و سپاه

نکردند  جز خوبی و   راستی                    نگشتند گرد کم و کاستی

اگر  مادر شاه    بانو     بدی                      مرا سیم و زر تا به زانو بدی

همانا که شه نانوا  زاده است                    بهای لب نان به من داده است

 

گویند سلطان محمود پس از فتح هندوستان در مسیر بازگشت به غزنین در

 قلعه ای یکی از امرای میانه ای فرود آمد اما حاکم زبور به درون حصار

 راه نداد و پاسخ حاکم بیتی شعر بود

 

اگر جز به کام من آید جواب            من و گرز و میدان و افراسیاب

سلطان محمود مردی شعر دوست بود تحت تاثیر شعر  پرسید :این شعر

 را چه کسی سروده است؟

و گفتند متعلق به فردوسی است که نزدیک سی سال زحمت کشده است

سلطان که از رفتار خود پشیمان شده بود دستور داد شصت هزار دینار

 برای فردوسی بفرستند و از حاملان خواست تا از جانب وی از شاعر

عذر خواهی نمایند.

متاسفانه دیگر بسیار دیر شده بود و نوشدارویی بعد از مرگ سهراب زیرا

 کاروان شتر حامل پول از دروازه وارد شهر شدند و جنازه فردوسی از

 دروازه خارج گردید.

  

با تشکر از دوست خوبم آریو برزن که منو به این بازی دعوت کرد

 و باید بگم ببخشید که از کلمات پیشنهادی  شما استفاده نکردم.

منم از دیگر دوستانی که به شعر و ادب علاقمند هستند دعوت میکنم

 که در این بازی شرکت کنند تا به این طریق شاعران بزرگ خودمان

 را پاس بداریم.

 

منبع: افسانه های شاهنامه  

نویسنده :شهباز آزاد مهر 

وقتی تارا خیلی کوچک بود …(بازی وبلاگی) آوریل 2, 2008

Posted by sepidro in زندگی.
10 comments

tara1.jpg

هر چی سعی کردم که در برم نشد دوستان اینقدر به من لطف دارن و منو چند بار دعوت کردن که منم دیگه گفتم پس بهتر شرکت کنم حالا فعلا قابل شناسایی نیستم ولی می ترسم به زودی  این بازی ها پیشرفت کنه و اینجاست که میگن زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد (چشمک)

البته شوخی بود

tara2.jpg

  در ادامه باید بگم من سنی زیادی ندارم برای کسانی که راجع به سن من کنجکاو شدن باید بگم این عکسها زیادم تاریخی نیست فقط برمیگرده به دوران ناصر الدین شاه

حالا اگه گفتین من چند سالمه؟!! 

در ضمن دوستان خوبم آریو برزن , رودرانر , حرف حساب , کمانگیر  را به بازی دعوت میکنم