بلندترین مجسمه هندو مالزی مارس 24, 2008
Posted by sepidro in سفر نامه.13 comments
یک روز خاطره انگیزو گرم در معبد هندوها برام رفتن به یک معبد همیشه جالب بود میخواستم بدونم چه جور جایی و با چه عقاید و آداب رسومی؟ اولا که جای بسیار کثیف و بد بویی بود ولی جالب و زیبا، تناقضه نه؟
ولی خوب بک عده هندی با پاهای برهنه و ضرفهای غذایی که بر سرشون بود
به سمت پله های معبد میرفتن دقیقا 272 پله تا بالای معبد شون بود به این عکس ما تموم اون پله ها رو بالا رفتیم
جالبترش این بود که وقتی به داخل غار یا همون معبد رسیدیم مجمسه های عجیب و غریبی دیدیم
که سمبل خدا بود و با کلی ظرف غذا و شیر و میوه که جلو اون قرار داشتو تازه فهمیدیم که اون غذاها رو برای خدا میبرن یکی از همون هندی ها میگفت که اون غذاها تقریبا سه هفته جلوی خدا میمونه و بعد سه هفته برش میدارن (دلیل بوی بد اونجا)و اینم از رسم عجیب هندی ها البته نمیشه گفت درست یا غلط چون عقاید اوناست و حتما هم براشون محترم ولی خوب با خودم گفتم پس
عقل آدم چی میگه؟!!
فرصت دوباره (سال نو) مارس 19, 2008
Posted by sepidro in زندگی.5 comments
امروز چهارشنیه 29 اسفند سا ل 1386 هستش کمتر از 16ساعت تا آغاز سال جدید، آغاز زندگی نو، بهاری دوباره تولدی دیگر از طبیعت.
امروز که با دقت به اطرافم نگاه میکردم دیدم که درختها دوباره شکوفه زده بوی زندگی دوباره میاد اون رخوت وسستی داره کم کم میره همه ما امسال زمستون سخت و سردی رو پشت سر گذاشتیم و حالااین فرصت رو داریم که زیبایی بهار، سبزی درختها، بوی شکوفه ها رو حس کنیم.
دیروز ظهر که از همکارام خداحافظی میکردم همه از هم عذرخواهی میکردن همه میگفتن اگه توی این سال اذیت یا توهینی کردم منو ببخشید همه دلشون پاک بود میخواستن سنگینی زمستون رو بزان و سبک به استقبال بهار برن و من با خودم فکر کردم
کاش هر روز بهار بود و سال نو
سنگینی سال نو مارس 12, 2008
Posted by sepidro in زندگی.12 comments
بوی عید همه جا رو گرفته از ترافیک خیابونها گرفته تا بوی مواد شوینده که تو کوچه ها پیچیده ، ولی من هیچ هیجانی ندارم بد جوری غم رو دلم سنگینی میکنه هر روز که میگذره و به سال جدید نزدیکتر میشیم بیشتر دل تنگی میکنم
امسال اولین سالی که باید تنهایی سفره هفت سین رو بچینم ، تنهایی سال جدید رو شروع کنم بوی غم میاد جای یک نفر بد جوری خالیه ، سنگینی نبودنش تموم خونه رو گرفته کاش بود چقدر زندگی در حال تغییر چه کسانی که پارسال بودن و امسال جاشون خالی هستش تازه معنی قدر لحظه رو بدونیم می فهمم .
ولی چقدر زود دیر میشود …
ورود ممنوع مارس 7, 2008
Posted by sepidro in زندگی.Tags: دل+گرفتن+درست+غلط
13 comments
امشب هم دلم مثل خیلی از شبهای دیگه گرفته نمیدونم چرا؟
به سرم زد بیام و بنویسم شاید کمی سبک بشم .نمیدونم از چی باید نوشت.
از اینکه دنیا بالاخره کوچیکه یا بزرگ ،باید بخشید یا باید فراموش کرد؟ اصلا کار درست چیه؟کی درست و غلط روبوجود آورده اصلا؟!!آخه جالبه که وقتی همه دارن غلط میرن ، چون تعدادشون زیاده، درست به نظر میاد، درست مثل یک خیابون ورود ممنوع که کافیه یکی وارد بشه بقیه هم پشت سرش میرن، اونوقت که دیگه تابلو ورود ممنوع چقدر مسخره به نظر میرسه حتی ممکنه با خودمون بگیم
چرا اصلا باید ورود ممنوع باشه؟!





